گاه نوشته های یک برنامه نویس
دل بردی از من به يغما، ای ترک غارتگر من
ديدی چه آوردی ای دوست، از دست دل بر سر من
عشق تو در دل نهان شد، دل زار و تن، ناتوان شد
رفتی چو تير و کمان شد، از بار غم پيکر من
میسوزم از اشتياقت، در آتشم از فراقت
کانون من، سينه من، سودای من، آذر من
من مست صهبای باقی، زان ساتکين رواقی
فکر تو در بزم ساقی، ذکر تو رامشگر من
دل در تف عشق افروخت، گردون لباس سيه دوخت
از آتش آه من سوخت، در آسمان اختر من
گبر و مسلمان خجل شد، دل فتنه آب و گل شد
صد رخنه در ملک دل شد، ز انديشه کافر من
شکرانه کز عشق مستم، ميخواره و میپرستم
آموخت درس الستم، استاد دانشور من
در عشق، سلطان بختم، در باغ دولت، درختم
خاکستر فقر تختم، خاک فنا افسر من
اول دلم را صفا داد، آيينهام را جلا داد
آخر به باد فنا داد، عشق تو خاکستر من
تا چند در های و هويی، ای کوس منصوری دل
ترسم که ريزد بر خاک، خون تو در محضر من
بار غم عشق او را گردون نيارد تحمل
چون میتواند کشيدن اين پيکر لاغر من
دلم دم ز سر صفا زد، کوس تو بر بام ما زد
سلطان دولت لوا زد، از فقر در کشور من
«صفای اصفهانی»
سار شب آواز مي خواند كه
اي خفتگان در خواب
چشم هايتان به دنيايي عظيم
گشوده است
چرا آن را نمي بينيد
جواب مي شنود: ساكت!
خواب آرام ما را برهم نزن.
اولین شاعر جهان حتما بسیار رنج برده است، آن گاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت و کوشید که برای یارانش آن چه را که هنگام غروب خورشید احساس کرده، توصیف کند – و کاملا محتمل است که این یاران، آن چه را که گفته است، به سخره گرفته باشند. لیک او باز چنین می کند، چون هنر راستین می خواهد هنرمند در آشکاری اش بکوشد. هیچ کس نمی تواند به تنهایی از زیبایی ای که درک می کند، لذت ببرد.
جبران خلیل جبران